باد دی موزیانه از شکستگی پنجره اتوبوس، می ریزه داخل و لپهای تپلی مخملیت رو قرمز و کبود می کنه و تیله مشکی چشمات رو اشک آلود... قشنگترین لباس کم وصله ای که پارسال تو جشن تقسیم عاطفه های نداشته، هدیه شده بود خیریه مسجد محل، تنت کردم... موهات رو واسه بار آخر آب شونه کردم و با یه روبان قرمز بافتم... حالا تو دلبر سه ساله ای هستی که با یه نگاه کوچیک قراره دل از خانم و آقای بالا شهری ببری و برای همیشه پیششون بمونی... ته دلم می لرزه اما دستام قوی و محکم دستای کوچیکت و توش مخفی کرده و از نگاه پرسشگرت که یه ریز می پرسه کجا میریم؟ فرار می کنه... روی صندلی اتوبوس خط امام حسین - تجریش جابجا می شم و سفت در آغوشت میگیرم... می دونم این آخرین باریه که فرصت دارم اینطوری محکم و بی دغدغه بقلت کنم... اولا فکر می کردم چه خودخواهن این خانم و آقای بالا شهری که فقط ماهی یه بار، اون هم به چشمام اجازه دادن از دور وجود نازنینت رو بدرقه کنه، اما بعدتر فهمیدم به دستهایی که حریصانه پیکرت رو به اینجا رسوندن هیچ اعتمادی نیست که لمست کنن، بدستت بیارن و از دستت بدن!... لختی تردید همه وجودم رو سرشار از نرفتن می کنه اما دیگه دیر شده و ما به ایستگاه آخر رسیدیم... کمی جلوتر ننه بابای جدیدت که حالا باید مامی و ددی خطابشون کنی تو یه ماشین بزرگ که به اندازه کلی مسافرت رفتن و از پیک نیکی تا لحاف تشک بردن جا داره با یه خونه درندشت که سرش معلومه و تهش نامعلوم منتظرتن... باید بدونی ننت بی گدار به آب نزده و بعد کلی تحقیقات و شامورتی بازی پیش کبری کلفت خونه اینقده دستگیرش شده که اینا اگه آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون، بچشون نمی شه و تو تک سوگولیشون میمونی... با هم از اتوبوس پیاده میشیم و تو کم حوصله از مسیر طولانی اومده پاهات رو زمین می کشی و نمی خوای با من هم قدم شی... پس بقلت می کنم و متوجه تپشهای نامنظم قلبم که یکی در میون به هم فشرده میشه، میشم... تو رو به قفسه سینم می چسبونم و نفس هام و با تو تنظیم می کنم... کاری که وقتی ضعیف و نارس دنیا اومدی و من و آقای خدابیامرزت که توهم داشت روزیت قبل از خودت رسیده و اونقدر رسیده بود که نداشتیم خرج بیمارستان و موندنت زیر دستگاه رو بدیم، می کردم و از سلامتت مطمئن می شدم... حالا نوبت توئه که به مادرت جرات بدی... جرات بخششت از یه دنیا فقر و نداری به دنیایی که لااقل توش صب تا شب جون کندن و به هیچ جا نرسیدن نبود... یادت باشه مادرت همه تلاشش - از کلفتی گرفته تا سرایداری - رو کرد که تو رو حفظ کنه، که نگهت داره، اما دید شونه های کوچیکت برای تحمل بار خونه بدوشی و گرسنه خوابی و نگاههای از سر ترحم، هنوز خیلی ضعیفه... یادت باشه مادرت برای سیر کردن شکمت تن به هر خفتی نداد و اون پیشنهاد بی شرمانه پسر اشرف خانم رو با سیلی محکمی جواب داد... این ۲ سال و خورده ای شیری که بهت دادمو حلالت نمی کنم اگه لحظه ای فکر کنی دارم از سر بازت می کنم... که خودم از سر این زندگی خیلی وقته باز شدم... که تاریخچه نه چندان قطور زندگیم گواهی داد فردای تویی که برات بهترین ها رو می خوام اگه بدتر از من نباشه بهتر نیست... حالا تنها آرزوم اینه که خدا به تلافی همه دعاهای برآورده نشده و نذرای بی پاسخ موندم، به من جرات بده که نجاتت بدم از این آوار بدبختی... خانم بالا شهری جلو میاد و در آغوشت میگیره... دستاش مهربونانه نوازشت می کنه اما تو یهو رم می کنی و انگار که شستت خبر دار شده قضیه چیه، دست و پا می زنی و داد و هوار راه میندازی... د اینجور دلم و ریش نکن بچه! حالا منم پا به پات ضجه می زنم و حمله می یارم به دستات که دراز شده سمتم... اما زن تو رو توی ماشین می بره و مرد با دسته چکش جلو می یاد... چکشو پرت می کنم تو صورتش و می گم فقط مواظب پاره تنم باشید!... می شینم زمین و سرم تکیه می دم به دستام... پاره تنم آروم آروم پشت صفحه قطور اشکام، توی اون ماشین بزرگ که اندازه کلی مسافرت رفتن و از پیک نیکی تا لحاف تشک بردن جا داره، از من دور می شه... دور...دور...