|
از بالای پل هوایی که پایین رو رصد کنی، نمی دونی شمار بالای نیروهای ویژه دلت رو میلرزونه یا بلندی ارتفاع، چشمهات رو به سیاهی رفتن سوق میده... میای تا ثانیه ای تکیه بدی به حایل دیواره های ناقص به هم رسیده پل که عمود چماقی که پیش تر به دست چوپون رمه های بزرگ دیده بودی، کوبیده میشه روی میله آهنین بیخ گوشت و عربده صد رگه ناشی از فریادهای مداوم یه "پیرهن رو شلوار" که با بی سیم، وصل به گنده تر از خودشه، بلند میشه که: "وای نستا! راه برو!" یادمه بعد فریادهای دکتر رزاقی، تو چند ساعت پایانی قبل زایمان پسرم که درد زایمان به تاخیر افتاده بود، کسی اینطور آمرانه و خشک لحن، منو وادار به "راه رفتن و نایستادن" نکرده بود... گرفتن رد بخیه های کنار گونه مرد که تا کنار چاک دهنش کشیده شده، جای هیچ پرسش و توضیحی باقی نمی گذاره... پس راه میرم... خودمو به جریان پایین رونده ریل پله برقی میسپرم و آب نباتی رو هل میدم گوشه لپم تا قند آغشته به نعناش، فشار خون نزول کردمو تعدیل کنه... "کف خیابون" دسته های پراکنده از آدمهایی به چشم میخوره که انسجام دوشنبه باشکوه انقلاب تا آزادی رو ندارن، اما کبودی و درد موندگار کتکایی که عصر شنبه خوردن، مصمم ترشون کرده و به خیلیای نیومده و بعضا رای ندادشون توجیهی برای اومدن و بودن و موندن داده... دستور توقف ممنوع، پایین با شدت و حدت بیشتری دنبال میشه، اما تراکم جمعیت، فضای خالی چندانی برای "راه رفتن و نایستادن" باقی نگذاشته... نگاهم سر میخوره روی صورت های عریان* و بی حفاظی که لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر میشن و گاهی گیر میکنه رو چهره های مضطرب، مستاصل و منتظری که به نظر میرسه اینجا، در کنارهم، تنها جاییه که تونستن، برای ساعاتی هم که شده از بهت "حتک حرمت شده ای"** که "حتاک" مثل بختک افتاده به جونشو وقیحانه چشم دوخته به تخم چشاش، خلاص شن و امیدوار بمونن... که ناگاه یه دسته ده تایی موتور سوار، از همون دسته هایی که هزار بار سر کلاسام علامت "کوچکتر از" گذاشتم در مقابل دسته حداقل صدتایی جمعیت، هجوم میاره و تشکل مثل دسته ای آهوی رمیده، تارونده میشه به کوچه های منشعب به بهار و آماده میشه برای پذیرایی شدن با ضربات باتوم و گاز اشک آور... کیفمو محکم میزنم زیر بقلمو زیر سایه اندک دید تاری که در تصادم موج گاز اشک آور با چشام باقی مونده، قاطی تعدادی میدوم تو کوچه کنار کفش ملی... تا اواسط کوچه هنوز عده ای کنار همیم که میزنم تو یه فرعی... حالا دیگه فقط صدای پای یه نفر در چند قدمیم طنین میندازه که احتمال "دوست" یا "مهاجم" بودنش پنجاه-پنجاست و اونقدر نامعلوم هست که وادارم کنه تا جایی که جون دارم با چشایی که کور و سوزان و گداخته فرو میره ته منافذ جمجمم، فقط بدوم... که ناگاه کوبیده میشم به دیوار روبرویی که خبر نامیمون بن بست بودن کوچه رو گوشزد میکنه... توی کسری از ثانیه سرمو برمیگردونمو از پشت صفحه کدر اشک کاسکت ممیزه "دوست" از "دشمنو" رو سر "مهاجم" در دو سه متریم تشخیص میدم... وقت زیادی برای فکر کردن در مورد مرگ به شیوه ندا و یتیمی پسرمو و خوشبینانه تر دستگیری و شکنجه برای اقرارهای مضحک و شرم آور ندارم... دستهام دسته کیفمو به شیوه پرتاب دیسک عقب میکشنو با سررسیدن مهاجم از محل سگک فرود میان پس کله خالی از حفاظش... در یه لحظه کاسکت و باتوم از سر و دستش میافته و نقش زمین میشه... نیاز نیست همه اشکامو پاک کنم تا متوجه اندام نحیف و لاغر و لباسای آشنا و بالاتر، صورت هرروز دیده با سبیلای نارس داداش تازه بالغم بشم که حوضچه کوچیکی از خون داره لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر در پس زمینه سرش، از محل اصابت میجوشه و عمق میگیره روی آسفالت ناهموار... ............................................................................................................... پ.ن: به لطف دوستان واحد ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ که علت مسدود شدن قبلی وبلاگم رو وجود کلاماتی چون l.a.kh.t.i!! و t.a.j.a.voz!!!!!! اعلام داشته بودند زین پس ناچارم بجای چنین واژگان مانوسی از سایر کلمات نامانوس بهره ببرم!! **رویداد کلیه هفته های ۴سال آتی** الحمدلله همه چیزمان به همه چیزمان میآید... ناصرالدین کبیر
مهم نیست که به چه کسی رای بدهی... مهم این است که رای تو توسط چه کسی شمرده شود... استالین به نقل از وبلاگ شراگیم
انگاری خورشید امروز فقط برای تابیدن مستقیم توی چشمای من بالا اومده، پس دستامو حایل به چشام میکنم و سرمو از قاب پنجره ماشین میدزدم... این میون، نگاههای بی وقفه به ساعتی که عقربه هاش تند و تند به هم میرسن و از هم میگذرن هم آلارمی به راننده برای گذشتن از خیر "آخرین مسافری" که تنها جای باقی مونده از ماشینش رو اشغال کنه نمیده... زن جوون کنار دستیمم که بچه روی پاش به یک سال نرسیده، شکمش بالا اومده، حال و روز بهتری نداره و به تنگ اومده از کثافات معلق در هوای گرم و سنگینی بارش، مدام چادرشو با وسواس خاصی روی سرش جابجا میکنه و بدین ترتیب النگوهای ضخیمش روهم میافته و زیر لب به بچه که آروم و صامت آب دماغ راه گرفته رو لبشو زبون میزنه، غرولند میکنه... صندلی جلو، مختص مرد میانسالیه که از لحظه ورود ما به فضای بسته تاکسی چشماش رو ستون های صفحه حوادث روزنامه بالاپایین میره و یحتمل هر حادثه بی ربطی رو به دنبال اخبار اکشنتری که برای لحظهای هم شده، کسالت مواج در چهرشو به هم بریزه، پیگیری میکنه... راننده که انگاری متوجه سنگینی فضا شده، دست از پاک کردن شیشه جلو ماشین میکشه و لونگ زهوار دررفتشو محکم میچلونه توی آبی جاری جوی آب و میندازه رو کولش و با لبخندی که دندونای یکی در میون افتاده و کرم خوردش رو بیرون میریزه، نیمخیز میشه سمت مرد جلویی و میگه: «دادا! این تو چی نوشته که اینجوری زل زدی بهش؟!...» مرد بی اعتنا عینکشو سر میده بالای بینیشو و به خوندن ادامه میده. بالاخره انتظار به پایان میرسه و "آخرین مسافر" هیکلشو پرت میکنه کنار دست زن کناری... زن هم زیر لب استغفراللهی میگه و میخزه به سمت من و ماشین به سبک مسابقات رالی پاریس-داکار، با یه تیک آف عمقی و تعویض دنده بی کلاج، براه می افته... از ظاهر و وجنات "آخرین مسافر" که سرش تمام مدت خم شده رو تنه نحیفشو از لایی کشیدنهای خطری راننده، خم به ابروش نمیاره و مثل زن کناری یهو جیغ های کوتاه یا مثل مرد جلویی یا خدا یا خدا نمیگه، پیداست که رفیقمون اهل صفاست!... رانندم که انگاری التهاب سوخت شدن کرایه تاکسی دامن گیرش شده، میگه: «جوون! 700 میشه تا هفت تیرا؟!...» "آخرین مسافر" چشمای خمارشو لحظه ای بازمیکنه و با بیرون کشیدن یه هزاری از جیب چرک پیرهنش، با صدای خش دار از ته چاه دراومدهایی میگه: «خیالی نی... بیا...» و دست لاغر و استخونیشو که در فواصل منظم، مثل فلوت کهنه ای به لکه های خون مردگی با منشا نامشخص و خالکوبی های مبهم منقش شده، میکشه به سمت راننده و دوباره فرومیره در عالم خودش... زن کناری ایش ایش کنان خودشو از راه دست مرد٬ کنار میده و مرد جلویی نگاه خیره سردی به امتداد دستای آخرین مسافرو رگهای ورقلمبیدش میندازه و رانندم، خرم از سبزی هزاری، اونو میقاپه و میچپونه توی دخلش... نرسیده به میرداماد، با عربده فحش خواهر-مادری راننده که به جون ماشینی که جلوش پیچیده کشیده میشه، چرت هممون حتی "آخرین مسافر" پاره میشه و یهو گردن میکشه و با لحن کش داری میگه: «میخوای پیاده شم حالشو بگیرم؟...» راننده لبخند منظور داری میزنه و میگه: «نه جوون... میترسم اون حال تو رو بگیره!» "آخرین مسافر" ناامیدانه میگه: «خدا حال مارو قبلا گرفته...» و یه سری میگردونه و ادامه میده: «واسا... میرداماده؟... پیاده میشم...» و دوباره دست میکنه تو جیبشو یه هزاری دیگه تحویل دستای راننده میده و در حالی که به زور خودشو بیرون میکشه، درو میبنده و میگه: «الباقیش مال خودت...» رانندم بی هیچ حرف اضافه ای گازشو میگیره و به راه میافته... با طاقتی طاق شده از راننده میپرسم: «آقا چرا دو بار ازش کرایه گرفتی؟» چشمای حریص تر از دستاش میفته تو آینه و بعد مرور صورتم میگه: «آبجی! اینی که قراره خرج دودش بشه بره هوا، بزار لااقل خرج شکم زن و بچه من شه... به اوس کریم صواب داره...» هنوز متعجب از دلیل مدلل رانندم که زن کناری میگه: «والا!... خدا لعنتشون کنه! نکبتا !...» و مرد جلویی میاد که چیزی بگه اما جلوی خودشو میگیره و برای خوندن ستون جدیدی روزنامه رو ورق میزنه... این بار فقط من و بچه روی پای زن کناریم که نگاههامون به هم گره میخوره... پ.ن: با تشکر صمیمانه از" آقای موسی" که تجربه شخصیشونو برای نوشتن این داستان دراختیارم گذاشتن و تشکر خاص از دوست عزیز حنیف که منو در اصلاح این نوشته یاری کردند... «رویداد هفته» سرظهر بود و دیرمون شده بود... تقریبا میدویدیم که به زمان ضبط استدیو برسیم... سر نقطه کور تقاطع کوچه و خیابون یه لحظه به عقب برگشتم که فاصلمو با سپیده تخمین بزنم که بوففف...! رفتم تو شکم مرد در حال عبور از سر کوچه... بدون لحظه ای مزه مزه کردن حرفی که از دهنم بیرون میریزه گفتم: «مگه کوری؟» آروم گفت: «نمی خواستم باشم» و چشام کشیده شد روی امتداد عصای سفیدش»... اونجا بود که آرزو کردم یکی از اون گسل هایی که میگن زیر جدار خاکی این شهر پره، دهن باز کنه و درجا فروبرم به اعماقش...
از گرمی سالن اصلی که زاییده خیل جمعیت بدرقه کننده یا به استقبال اومده و پیکرهای سخت به هم فشرده شده از سلام یا خداحافظی که میگذرم و میزنم بیرون، سرمای بهمن ماه مثل سیلی محکمی میخوره تو صورتمو به تبعش گونه هام سرخ و چشام پرده ای از اشک میگیره... اونوقته که یقه پالتومو تا منتها الیه گوشام بالا میکشم و شالمو به پهنای سرم تا میزنم و بعد دو سه باری طواف، دور سرم میپیچم... حتی بیست و اندی سال زندگی توی سردسیر منو به این سرمای لامصب که داره موزیانه از کوچکترین درز و منفذی خودشو به زیر حجم قابل ملاحظه لباسام میرسونه و تریک تریک میلرزونه، عادت نداد... میخوام وانمود کنم که وارون وقت رفتن که چشام دو دو میزد برای دیدن یه چهره آشنا که به رسم بدرقه دلش برام تپیده باشه، حالا خوشحالم که تو این هوا نه کسی منتظر منه و نه من باید منتظر همون کس بمونم که حس خورنده غربت امونم نمیده و بازم نگاهم ناامیدانه سر میخوره رو قیافه های آشنا و ناآشنا... از نور بالای ماشین زرد رنگی که نزدیک و نزدیک تر میشه چشامو تنگ می کنم... اندکی نمی گذره که ترمز میزنه پهلو به پهلوم، پس درنگ نمی کنم و میپرم بالا... با تصور روند تکاملی پیکان تا سمند -اسمی که روی ماشین نوشته- در رو آهسته میبندم که صدای شش دانگ و پرحجم راننده از زیر سبیلای پرپشت و از بناگوش دررفتش میزنه بیرونو طنین میندازه تو اتاقک تاکسی: - سلام! بسته نشد! درو محکم میبندم و فکر میکنم اگه خدا هم می تونست با من حرف بزنه شاید یه همچین لحن و صدایی داشت. بی اینکه منتظر جواب سلامش باشه، می پرسه: - کجا برم رفیق؟ این بار یاد رفقای حزبی میافتم! اما وقت پوزخند زدن نیست. دست میکنم توی جیب تنها چمدون حاوی حداقل وسایل ضروریم که وارفته رو صندلیو و کاغذ زرد چند تا خورده ای رو میکشم بیرون و میگیرم جلوی چشماش... پس منتظر میشم به نک و نوک بیفته و بالاجبار برای توجیه اون "مسیر بی موقع" دفاعیه مبسوطی مشابه بیانات گل سرخی در دادگاه ارائه بدم و با یه گریز به عقاید نوستالژیکی، احساساتشو به جوش بیارم که گازو میگیره و کوبیده میشم به صندلیم... علاقه ای به دیدن تغییرات شگرف کوچه ها و خیابونها و اتوبان های وسیع ندارم، چون مجبور میشم باور کنم که لازمه تغییر٬ بود و نبود فکر و مشی ما نبود... پس نگاهمو از پشت شیشه جمع میکنم و میدوزم به سنگهای درشت عقیق و فیروزه ای که نصابی شده روی انگشتریای دست راننده که حول محور فرمون جا گرفته... انگاری که رد نگاهمو از آیینه گرفته باشه سکوتو میشکنه و میگه : - هرکدومش سوقات یه بنده خداس٬ قابلی نداره! تعارفشو نشنیده میگیرم و میگم: - حاج آقا - پدر بزرگمو میگم! - یکی از همینا رو داشت، سرش چه شری افتاد بین منو ایرج... پرت میشم به اون روزا که میگه: - داری میری دیدن حاج آقات؟ حقیقت مثل پتک میخوره تو سرمو هلم میده به حال - نه... میرم پیش مادرم... - چند وقته ترکش کردی؟ نگاهی به کفه های ترازویی میندازم که زیر آینه جلو ماشین با هر تکونی بالا و پایین میره و به رخم میکشه چطور برای تحقق عدالت فراگیر از بی عدالتی شخصی شروع کردم... می خواد حرفی بزنه که میپرم وسط حرفشو میگم : - میدونم دیر شده... اما تنها چیزیه که برام مونده... در مقابل درموندگی نگاه من، تنها سایه لبخندی از صورتش میگذره و محو میشه لابلای سبیلاش... ادامه میده: - حالا کجا رو گرفتی؟ یهو با همون استیصالی مواجه میشم که وقتی یکی از دانشجوام این سوالو اوائل تدریسم توی دانشکده کمونیستی جهان سومی های شوروی ازم پرسید... اون زمان خیلی راحت با یه نطق آتشین و کوبنده، رادیکال ترین افکاریو که روحمو مسخ کرده بود بیرون ریخته و بقیه رو آروم و اون دانشجو رو که اجازه تردید و تشکیک به خودش داده بود اخراج کردم... اما حالا... دیگه به مقصد رسیده بودیم... قطعه 38، ردیف 7 ... تنها چیزی که برام مونده بود...
اینجا... درست وسط حلقومم... توی شاهراه همجوار مری و نای... یه "چیز"ی هشت روزه گیر کرده... هشت روزه نه خوراک چندانی میره پایین و نه نفس آرومی میاد بالا... هشت روز نفهمیدم چطور هشت روز گذشته؟ از این قسم "چیز"ها هر شب و هر روز داره در اقصی نقاط این کره خاکی اتفاق می افته... اما هرگز با اطلاع از مرگ فلان قدر کودک از فقدان "چیز"ی که ما خودمونو باهاش خفه می کنیم یعنی"غذا و آب سالم" یا کشته شدن بهمان مقدار غیر نظامی در اثر "چیز"ی که میشه خلاصش کرد در"جنگ های قومی و مذهبی"، راه گلوم مسدود نشد... شاید علت عدم انسداد در این مسائل، دلخوشی به وجود اون رسته از آدمها یا سازمان هایی باشه که عمر و بودجشون رو وقف کمک رسانی به کشور های محروم یا ارتششونو صرف امنیت بخشی به نقاط ناآرام میکنن... اما این بار، این "چیز" کمی تا قسمتی فرق می کنه... اینجا دیگه کسی و سازمانی رو نمی بینم که دلمو به وجودش خوش کنم... تازه میفهمم حقوق بشر، شورای امنیت، سازمان ملل، یونیسف، هم پیمانی اعراب، سران کشور های مسلمان و قس علی هذا یعنی کشک!... تازه می فهمم منم کنار یه مشت دیگه از آدمای خفه خون گرفته فقط دارم نگاه میکنم به یه جایی مثله غزه... این میون وقتی دلم هزار پاره میشه که میبینم سماق مکیدن ملت ها به همین نقطه ختم به خیر نشده، داره از یک و نیم ملیون چشم بارون زده، دستای تا خود خدا بلند شده، جنازه های متلاشی شده سوء استفاده هم میشه... دیگه "چیز"ی برای انسداد باقی نمی مونه... بغضم میترکه... پ.ن: صراحتا گفتی این نوشته بوی تصنع و حس بی حسی میده... حق با توئه رفیق... که اگه حقیقت اینه و حسمون حس الان غزه بودیم...
دستامو تکیه میدم به دو طرف دیوار و خم میشم روی کاسه توالت فرنگی تا راحت تر همه محتویات معده خالیم که این روزا تحمل کوچکترین حجمی رو نداره بریزه بیرون... بزاق کش دار دهنم از گوشه لبام جمع می کنم... با دستایی لرزون سیفونو محکم میکشم... آب از منافذ اطراف با فشار فواره میزنه و گرداب مهلکی همه چیزو به داخل فرو میده... ماهیچه های مری م از تکرار حرکت معکوس غذا، گرفته و دردناک شده و ضعف جسمیم رمقی برای جواب دادن به تلفنی که از سر صبح، بی امان داره زنگ میخوره، نگذاشته... بی اعتنا به رطوبت ماسیده رو سطح وان، میفتم کف سردی دلپذیرش و سر سنگینمو تکیه می دم به لبه های برجستش... قطره های درشت آب با پریود منظمی از دوش بالای سرم میچکن و گم میشن توی انبوه موهام... که صدای ممتد بوق پیامگیر بلند میشه و میپیچه تو فضای خالی دستشویی... برای بار هزارم، تویی... "حالت خوبه دریا؟... چرا گوشیت خاموشه؟... چیزی شده؟... جواب آزمایشت چطور بود؟... بردار دیگه"... در اشتباهی اگه فکر کنی نگرانی که از رگه های حجم صدات بیرون زده نمیفهمم!... که حدس نزدم یه بوآیی بردی!... که اون رفیق نامردت به تلافی رد پیشنهاد رفاقتش، زیر گوشت نخونده من چمه!... که... که نمی دونی ما توی گرماگرم یه معاشقه پرحرارت ناخواسته یه انسان ساختیم... که حالا رشته ظریف هستی سه ماهش به تصمیم ما... نه اشتباه نکن!... خوب میدونم وجود یه نفر سوم توی هیچ بند و تبصره ای از قرارداد رابطمون نبود... پس بزار تار حیاتشو ببندم به تصمیم خودم... تصمیم... بی اختیار یاد کارت سیاه رنگی میفتم که همین دیروز وقتی مامای سپیدپوش نتیجه آزمایشو مثل نامه اعمال زد زیر بقلم و فشارم افتاد روی عدد مقدس هفت، انداخت ته کیفم... آدرس یه مطب خونگی کورتاژ... یهو غریضه ای پاهامو جمع میکنه به سمت شکمم... انگار قراره از چیزی یا کسی دفاع کنم... دستمو فشار میدم روی پیکر نارسش... شیر آب سرد رو تا ته باز میکنم...
اپیزود اول : اتاق من به سبب دو ضلع اشرافیت با جریان هوای آزاد و 2 فقره پنجره ی بلند و معیت یه بالکن کوچیک، توی این فصل از سال، همیشه منجمده و من این سرما رو بخاطر کنتراست بالاش با دمای تقریبی بدنم خصوصا این وقت شب که چای لب سوزی کنارمه و پتوی ضخیمی روم، همیشه دوست داشتم... درست مثل سردی دستای تو وقتی بی پوشش میغلطه بین دستام... یا لمس دوست داشتنی همین دستا وقتی میریزه زیر پیرهنم و جاری میشه روی پوستم تا رعشه خفیف و لذت آمیزی رو به پیکرم هدیه کنه... یا حتی دستای تسبیح به میون خالم با اون حلقه نازک و بی وزنی که زندگی مستحکم و وزینی براش ببار آورد اما یهو از یه گرمی وارفته رو به سردی ابدی و کش دار گذاشت... نه، این سرما رو هیچ وقت دوست نداشتم... پس هیچ وقت سرخاکش نرفتم تا سردی خاکش منو نگیره... توی تشییع جنازش نبودم تا باور نکنم رفتنشو... و اما دستای گرم من... یه روزی این دستا اونقدر بلند بود که گمون میکردم الانه که دامن خدا رو بگیره و بکشه به زمین... اما اینقدری نکشید که فهمیدم دستم به جایی بند نیست... سقوط کردم... هی دست و پا زدم... و خدا منو ندید... پس مثل یه کلوخ تیپا خورده ای معلق موندم... نه به آسمون رسیدم و نه زمینی شدم... بریدم از چیزی که یقین داشتم به اتصالش... بعد اون به تنها چیزی که ایمان داشتم تنهاییم بود... حتی وقتی برای اول بار گمون کردم عاشقم... تا تو و دستاتو پیدا کردم... پس به تو مومن شدم... از همون نخستین باری که دیدمت... اما هنوز من و تردیدهام با هم بودیم... میدونم که میخوام خدایی که تو رو به من هدیه کرد پیدا کنم... اما چطور... نمی دونم... کمکم کن بازم دستام بلند شه و تا دامن خدا برسه... اپیزود دوم : تصویر روبرومون تمام قد، مشتی نور سبز پاشیده شده رو سقف یه دوار نقره ایه که گلدسته های بلند و منورش تا خود آسمون بالا کشیده... در اواسط سه گانه پادشاه فصلها... کناره یه حیاط تر از بارون... من و توایم و یه هوای شب زده نم گرفته که دیگه سرد نیست... میون آدمای بزرگی که در مقابل این همه عظمت حقیرانه به زیر این تصویر میخزن تا بنا به رسمی کهن، شیء پرستانه، چارچوبی فلزین رو بوسه باران کنن... و من و تو چه سنت شکنیم در بی مهری به هبل* ضریح و پیوستن به این کناره مرطوب و شهود زلال وحدتی که به محض ورود به صحن ما رو به خودش کشیده... دستهاتو به دستم نرسون وقتی اتصالی بالاتر از تماس دو جسم، روحمون رو به هم پیوند زده و از زمین به این ملکوت رسونده... و چیزی نگو در این زمان که همه چیز زیر نویس درشت بدون شرح خورده... توام مثل من این نوای حزن انگیز و قدسی رو که از همه لحظات ساکن شده این فضا بیرون میزنه میشنوی؟... وسط چنین رویایی نخواه که ساعت منطقم از حرکت نایسته... .................................................. * نام بت ستوده قریش * اگه کسی از این نوشته چیزی بفهمه یا منم یا تو...
به موازات تو دراز میکشم رو تخت و غلت می خورم به پهلو... صورتت توی تیرگی شب گمشده و سایه روشن خفیفی حجم تنتو هاشور زده... دستم بی اختیار میخزه به سمتت، اما وقتی با کرختی بدن خواب رفتت که مدتهاست دیگه تمایلی به یکی شدن با گرمای تن من نداره آشنا میشه پس می کشه عقبو و ناامیدانه فرومیره بین پاهام... سعی میکنم خطوط چهرت رو توی این تاریکی ترسیم کنم، درست مثل اوایل آشناییمون که زیاد با تصویر نداشتت، صورت سازی می کردم... یادمه این تصویر اونقدر تو سراچه ذهن جفتمون رشد کرد که شد پس زمینه همه زندگیمون... که شد شوری برای یه مبارزه سخت علیه هر چیزی که هدف به هم رسیدنمون رو تهدید می کرد... که شد انرژی تلاش برای ساختن یه زندگی اشتراکی از صفر... پس پشتمو به تو می کنم و چشمامو زیر پلکام مخفی، تا نبینم که اون تصویر بزرگ حالا شده قاب عکس کوچیکی از جشن ازدواجمون که سر تاقچه زیر قطر خاک محو ناپدیدتر میشه... که نهایت اون شور به هم رسیدن، صرف ساختن بچه معصومی شده که کله سحر، نیمه خواب با گریه از بقل من کنده و روونه مهد دوزبانش میشه تا من و پدرش بتونیم تا بوق سگ جون بکنیمو به بهانه امکانات بیشتر، زندگی خالی تری بهش هدیه کنیم... که حالا زندگی صد از صفری داریم که هیچ انرژی مشترکی درش جریان نداره... که مثل کهکشانهایی که پیگیر از هم فاصله میگیرن، هی دورتر و دورتر میشیم... چه خبطی کردیم که رسیدیم به اینجایی که الان وایسادیم، یعنی هیچ جا یعنی ناکجا آباد!؟... مطمئنا جوابش نه توی این حلقه اشکیه که تصاویر مبهم اطراف تارتر کرده نه توی این بغض لامصبی که داره خفم می کنه... نمی فهمم کی خوابم میبره... قبل بیدار شدنم تو رفتی... سر کار نمیرم... وسوسه ترکت دور سرم جرخ می زنه و تا شب کش میاد... اما شب از نیمه میگذره و تو هنوز برنگشتی تا صحنه رفتن منو ببینی... تا تحت تاثیر این سکانس حزن انگیز، قلب منجمدت دوباره شروع به تپش کنه و محبت بریزه تو رگای خشکیده حیاتمون... تا دستامو بگیری و بخوای پیش تو و بچمون بمونم تا با هم چرخ زندگیمون رو بگردونیم... ساعت 3 نصفه شب پشت قاب دری! رنگت مثل گچ دیوار پریده... - چته مرد؟ - بعد اداره مسافر زدم برای پارک جنگلی لویزان! اونجا مسافرمو به جرم بدحجابی گرفتن و ماشینم خوابوندن! سر و بی حس میشم... از کی داری مسافر کشی میکنی؟... اون موقع شب با یه زن مسافر اونجا چه غلطی می کردی؟... گوشام از کار افتاده و دنبال کردن حرکت بی انقطاع لبهات فایده ای نداره... حتم دارم اینایی که داری پشت بند هم میبافی جواب هیچ کدوم از سوالای من نیست... نمی دونم چرا یهو همه دیر اومدنات... به خودت رسیدنات... حرف نزدنات... بی محلیات... اینکه تو آخرین جر و بحثمون داد میزدی به من و بچمون هیچ "تعهدی" نداری! و هی روی "پایبندی نداشتنت" تاکید موکد می کردی... اینکه به دوستت گفته بودی خسته ای از "خوب بودن" و داری زیر بار "فشار زندگی" و "غرغرای من" کمر خم میکنی! برام معنی دار میشه و خون هجوم میاره به شقیقه هام... سرم داغ می کنه... دهنمو باز می کنم که هر چی می خواد ازش بریزه بیرون اما تنها چیزی که شنیده میشه اینه: - مگه برات کافی نبودم! ......................................................................... * هی رفیق! مگه قصه مرد و زن ایرانی چیزی جز تردید، تملک، تحکم،قضاوتهای بی پایه، خودخواهی و غیرست که دنبال چیز جدیدی توی داستان میگردی؟
اولين تهديد كننده "خصوصيت" اتوبوس 175 تومني خط تجريش- آزادي، زن ميانسال خوش لباسي، مزين به آرايشي خفيفه كه حركات چابك و جوونانش اشرافيت به سالخوردگيشو بطرز فاحشي زير سوال برده... هنوز درست و حسابي رو صندليش جاگير نشده كه بلند ميشه و شروع به كشيدن پرده ها مي كنه و با صداي بم رسایی ميگه: "اين افغانياي بي پدر اين مملكت به گند نكشن خوبه! ببين چجوري دماغ ماليدن به اين پرده ها!"... لبخند مي زنم و سر برمي گردونم كه راننده گردن ميكشه سمت آینه و وقتي متوجه انعكاس تصوير زن میشه ابروهاي پر پشتش که مثل کرکره رو نیمی از چشمای ورقلنبیدش افتاده به بيرون اشاره مي ده و ميگه: "اين دست فروشام كه از سر صبح تا بوق سگ عربده مي كشن زير گوش ما!" زن با لحن مزحکی ادامه مي ده: "مخ مي خورن! مخ! مخ!" و دو سه باري اين مخه رو هي تكرار مي كنه و برمي گرده به صندليش... كم كمك اشغال بي امان صندليا و حضور همسفرايي از جنس زن و مرد كه قراره مسير طويل و پر ترافيك پيش رو به سيستم سرپا تا مقصد گز كنن، ديگه جايي و نقطه اي براي تهديد باقي نمي گذاره و چماق كشش بالاي ناوگان حمل و نقل براي خصوصي سازي بيشتر و بيشتر، تو سر هممون مي كوبونه... به اتفاق قريب مسافرا سرگرم حض بصري از درختاي سايبون وار به هوا افراشته شده خيابون وليعصر و فرار مذبوحانه از رايحه نفرت انگيز آب شب مونده سيستم تهويه كه در تركيب با عطراي شابدولعظيمي برخي و تعرق ناخواسته الباقي، اكسيژن مسمومي رو براي جذب تو ريه هامون ریخته ايم كه جيغ "اولين تهديد كننده" به هوا ميره: "آهاي! دختري كه با كفش رو صندلي نشستي!"... هر چی اینور اون ور میشم تلاشم برای مشاهده پزیشن دختر به جایی نمی رسه... "نمي گي تف و كثافت خيابون چسبيده ته كفشات! نمي گي خواهر مادر خودت ميان ميشينن اينجا! نمی گی مانتو و چادرشون به گند کشیده می شه! نمي گي همه تو خونشون ماشين لباسشويي ندارن! نمي گي... "دختر با بي حوصلگي, انگاري كه قصد دور كردن پشه مزاحمي رو تو هوا داشته باشه تكوني به دستاش مي ده و مي گه: "خيله خوب! يه بار گفتي بسه ديگه!" و گوشیشو درمیاره و مشغول صحبت می شه... اما "اولین تهدید کننده" با ترسیم کاکل بزرگ موها و بینی سربالای دختر رو صورتش ادامه می ده: "فقط بلدین مو کپه کنین و دماغو مثل خوک بتراشین!"... سکوت نرم نرم داره به حاکمیت برمی گرده که دوباره صدای آشنای "اولین تهدید کننده" چرت همه رو پاره می کنه که خطاب به جوونکی میگه: هوی! یابو! مگه تو مستراح خونتونی که داری اینجوری بلند بلند تو گوشیت وراجی می کنی؟!" انتظار مسافرای جون به لب رسیده با تلفظ "حیف که احترام موی سفیدتو دارم!" از جانب جوونک, میره که نقش بر آب شه که "اولین تهدید کننده" از جا کنده می شه و میگه: "موی سفید اون ننه مادر...* داره!!". جمعیت شکه از ناسزای "اولین تهدید کنندست" که جوونک حمله میبره به سمت زنونه اما زن ژاندارک وار دستاشو به هوا بلند می کنه و نهضت ادامه می ده و میگه: "همین امثال شماهان که تو جاده ساوه به ناموس مردم ت.ج.ا.و.ض می کنن!!" و شانس میاره که به ایستگاه میرسیم و درب خروجی برای فرارش باز می شه... حالا با رفتن "اولین تهدید کننده" و دلداری جوونک دوباره همه چیز به حالت عادی برمیگرده... عادی عادی... چیزی شبیه به خفه خون! ................................................... * ... (خیلی بی ادبی!)
"بايد آروم و بي تفاوت باشي و با لوندي خاصي هر حركتي رو انجام بدي... راستي آرايش تيره، جذاب ترت مي كنه عزيزم!"نصيحتاي بدري، همكلاسي دوران دبستانم كه با اين پيشنهاد همكاري بي شرمانش، رفاقت طولاني مدتمون رو به گند كشيد، مدام دور سرم پرسه مي زنه... هوا سردتر و نامردتر از داداش بي غيرتيه كه من، سميرا، سوسن و ساراي دياليزي و با كلي بدهياي آقاي خدابيامرزمون گذاشت و رفت اون ور آب. "وا نديا! من كلي پيش افسون خانم ريش گرو گداشتم بزاره بار اولت رو با يه مشتري خر پول برج نشين، تو الهيه دمخور شي!" دخترك احمق نمي دونه كه حاليمه اين افسون رواني كه بعد ترك شوهرش زده تو اين كار، خيلي بيشتر از چندر قازي كه به من و امثال بدري مي ده از فرستادن يه دختر باكره بدبخت گيرش مياد... يهو پاشنه بلند و نازك كفشم زير پام جاخالي ميده و احتمال قريب به يقين ميره پخش زمين شم كه تنه درخت كنار پياده رو به ياريم ميرسه. لعنت! هيچ وقت به مدد پاشنه هايي اينچنيني، تو ارتفاعي به اين حد راه نرفتم و همزمان اينقدر حس پستي و خواري نداشتم... ديري نمي گذره كه خودمو جلوي اتاقك نگهباني برج بلندي كه براي ديدن آخرين طبقش بايد رو زمين دراز بكشي مي بينم. پيرمردي كه لباس فرم تر و تميزي تنشه چشم مالون، جوري كه به دير وقت مزاحم شدنت طعنه بزنه، جلو مياد و مي پرسه: با كي كار داري؟! اما وقتي نگاهش به سر و وضعم آشنا ميشه، سري تكون مي ده، در رو باز مي كنه و ميره رد كارش... حالا پيش روم يه دنيا زنگ و شمارس. كاغذ آدرسمو در ميارم كه تازه متوجه رعشه ممتدي كه دامن گير جونم شده و داره از دستام بيرون مي زنه، مي شم... براي انكار اين همه ترس هم كه شده، زنگ رو نشونه ميرم... "داري چي كار مي كني بدبخت! زندگيت رو خراب تر از ايني كه هست نكن! برگرد خونه! به هر جون كندني شده پول صابخونه رو كه سميرا رو بجاي اجاره واسه پسر آسمون جلش نشون كرده، ميندازي جلوش! هزينه دياليز ساراي نازتم با التماس از كميته ميگيري! طلبكاراي باباتم كه همه رفقاي قديميشن و اندازه موهاي سرشون زير دين آقات!"... "اما چجوري؟ مگه به هر دري نزدم؟ مگه جون نكندم؟ مگه التماس نكردم! مگه هر كاري نكردم! حالام دارم همون هر كار رو مي كنم! تنها راهي كه برام مونده!" الانه بغضي كه تو گلوم چمباتمه زده بتركه كه صداي بمي از اون ور ميگه: "چه خبرته خوشگله! صبر كن الان باز مي كنم درو!" تازه مي فهمم تو تمام اين دقايقي كه با خودم كلنجار مي رفتم، دستم روي زنگ مونده بوده... وارد آسانسور مي شم... طبقه 21... موزيك ملايم حالمو بهتر مي كنه... تو آينه پيش روم تمام قد، خودم رو ورانداز مي كنم. حالا ديگه علت اون همه سر جنبوندنا و استغفرالله گفتناي زناي تو خط واحد دستگيرم مي شه... بدري تا جايي كه تونسته نقاشيم كرده، رنگايي تيره و كدر مثل اقبالم... از طبقه دهم كه مي گذرم ديگه انكار ترس فايده اي نداره و تنها صداي محدوده شنواييم ميشه تپش هاي مضطرب و دو تا يكي شده قلبم... عرق سرد، همه بدنم رو بي حس و كرخت كرده... دستام بي اختيار زنجير الله اي كه هميشه به گردنمه جستجو مي كنه... "خدايا تو كه تو زندگي، محكوم به فراموشيم كردي، لااقل تو اين لحظات سخت به دادم برس!"... بي اختيار رهاش مي كنم، همونطور كه حس مي كردم مدت ها پيش رهام كرده... از در باز شده آسانسور مي گذرم و قدم به راهرويي مي زارم كه در منتها اليهش قربانگاه همه آرزوهاي زنانه منه... اشكامو كه نفهميدم كي و كجا جاري شدن و يحتمل رد سياهي رو صورتم بجا گذاشتن، به زحمت پاك مي كنم... انگاري كه تو طويل ترين راهروي دنيا قدم بزنم، مسيرم سخت و كش دار به نظر مي رسه... "ميگن طرف بعض خودت نباشه خيلي خوشگله! چشماي عسلي، دماغ كشيده، لب و دهن قلوه! هيكل چهارشونه! كه عطراي خدا تومنيش هوش از سر آدم مي پرونه! اينقده كار بلده كه همه آرزوشونه يه بارم شده... !" حرفهاي چندش ناك بدري رو از ذهنم پس مي زنم و متوجه ميشم تنها تصويري كه تو خيالم مي گنجه، يه جفت چشم دريدست كه وسط يه صورت به هم ريخته، مدام روي حجم تنم بالا پايين ميره و سانت به سانتش رو مثل عقرب جراري نيش مي زنه... هيكل نخراشيده و زمختي كه وقتي نزديك تر بشه و بخواد بهم دست درازي كنه، سنگيني آوارش، شونه هاي نحيفم رو در هم ميشكنه... معلوم نيست چقدر يا چجوري بايد انعكاس رايحه نفرت انگيز نفس هاي هوس زده و به شماره افتادش رو تو صورتم تاب بيارم... يا چطور بايد با هرزگيهاش كنار بيام و تازه لبخند رضايتم بزنم!... مي خوام به اين وضعيت اسف بار بلند بخندم – چه فرقي مي كنه از ترس يا نفرت يا حتي جنون! – اما انگاري دارم عق مي زنم... حالا ديگه واقعا بالا ميارم و وقتي دستام پر مايع لزج كيموس معديم مي شه مي فهمم اين يه خيال نيست و به گوشه راهرو خم مي شم تا همونجا خودمو راحت كنم و لباساي عاريه ايم رو به گند نكشم... رو ديوار سرد پشتم سر مي خورم و مي افتم رو زمين... فشارم افتاده و راهرو به دور سرم دوران ميخوره... جرقه بالقوه فرار با صداي باز شدن درب انتهاي راهرو، ناگهان بالفعل مي شه و جاري ميشه تو رگ و ريشم، تا با همه قدرتي كه برام مونده چهار دست و پا و كر كر خودمو به آسانسوري برسونم كه هنوز درش بازه... چنگ مي زنم به موكت پر كرك زير پام و خودم و به جلو مي كشونم... بزاق دهنم از گوشه لباي رژ خوردم آويزونه و هنوز راه زيادي مونده... خستگي مفرط، ناتوانم كرده... حالا صداي آروم پاي كسي از پشت سر، تو طول راهرو ميپيچه كه بطرز نامفهومي نجوا مي كنه: "كجايي عزيزم؟ رسيدي بالا؟"... "كمكم كن خدايا!"... بي اختيار دارم اينو فرياد مي زنم... صداي قدم هاي آروم حالا به گروپ گروپ كسي كه داره مي دوه تبديل مي شه... به سرعت رو زمين مي خزم... نمي دونم صداي نفسهام پر طنين تره يا فريادم... فقط دو قدم ديگه... خدايا درب آسانسور داره بسته مي شه... انگار يكي از پايين دكمشو زده... با يه جهش كه نمي دونم قدرتش از كجا به پاهاي خسته و رو زمين كشيده شدم نازل شد، خودمو پرت مي كنم وسطش و دستام رو براي فشار دكمه G بالا مي كشم... حجم تن مرد رو از لاي دراي در حال به هم رسيدن مي بينم كه داره چنگ مي زنه سمت منو فرياد مي زنه: "صبر كن زنيكه...!" اما درا به سرعت بسته ميشن و من رو تو فضاي امن داخلشون پناه مي دن... لباسام لاي در گير كرده و با حركت آسانسور شروع به پاره شدن مي كنه... ديگه چه اهميتي داره... مچاله ميشم گوشه آسانسور... قفسه سينم هنوز به شدت بالا پايين ميره و اشكام با هق هق بلندي، به پهناي صورتم جاري... مشتم بي اختيار چيزي رو در امتداد گردنم، لابلاي عرق شديدي كه كرده، محكم در آغوش گرفته... بازش كه مي كنم انعكاس زرد نور بالاي سر، اللهم رو درخشان و درخشان تر مي كنه... با همه عشقم بهش بوسه مي زنم... *** پ.ن: مدتي كه نبودم، سرمست از شراب ناب كتبي بودم كه به واسطه بهترين دوست گذشته و آيندم به دستم رسيد، اونقدر كه تا مدت ها گيج و لايعقل در خودم جرات نوشتن نمي ديدم... اميد كه متن حاضر، ارزش مطالعه براي كليه دوستان و دشمنان (!) داشته باشه...
|