"بايد آروم و بي تفاوت باشي و با لوندي خاصي هر حركتي رو انجام بدي... راستي آرايش تيره، جذاب ترت مي كنه عزيزم!"نصيحتاي بدري، همكلاسي دوران دبستانم كه با اين پيشنهاد همكاري بي شرمانش، رفاقت طولاني مدتمون رو به گند كشيد، مدام دور سرم پرسه مي زنه... هوا سردتر و نامردتر از داداش بي غيرتيه كه من، سميرا، سوسن و ساراي دياليزي و با كلي بدهياي آقاي خدابيامرزمون گذاشت و رفت اون ور آب. "وا نديا! من كلي پيش افسون خانم ريش گرو گداشتم بزاره بار اولت رو با يه مشتري خر پول برج نشين، تو الهيه دمخور شي!" دخترك احمق نمي دونه كه حاليمه اين افسون رواني كه بعد ترك شوهرش زده تو اين كار، خيلي بيشتر از چندر قازي كه به من و امثال بدري مي ده از فرستادن يه دختر باكره بدبخت گيرش مياد... يهو پاشنه بلند و نازك كفشم زير پام جاخالي ميده و احتمال قريب به يقين ميره پخش زمين شم كه تنه درخت كنار پياده رو به ياريم ميرسه. لعنت! هيچ وقت به مدد پاشنه هايي اينچنيني، تو ارتفاعي به اين حد راه نرفتم و همزمان اينقدر حس پستي و خواري نداشتم... ديري نمي گذره كه خودمو جلوي اتاقك نگهباني برج بلندي كه براي ديدن آخرين طبقش بايد رو زمين دراز بكشي مي بينم. پيرمردي كه لباس فرم تر و تميزي تنشه چشم مالون، جوري كه به دير وقت مزاحم شدنت طعنه بزنه، جلو مياد و مي پرسه: با كي كار داري؟! اما وقتي نگاهش به سر و وضعم آشنا ميشه، سري تكون مي ده، در رو باز مي كنه و ميره رد كارش... حالا پيش روم يه دنيا زنگ و شمارس. كاغذ آدرسمو در ميارم كه تازه متوجه رعشه ممتدي كه دامن گير جونم شده و داره از دستام بيرون مي زنه، مي شم... براي انكار اين همه ترس هم كه شده، زنگ رو نشونه ميرم... "داري چي كار مي كني بدبخت! زندگيت رو خراب تر از ايني كه هست نكن! برگرد خونه! به هر جون كندني شده پول صابخونه رو كه سميرا رو بجاي اجاره واسه پسر آسمون جلش نشون كرده، ميندازي جلوش! هزينه دياليز ساراي نازتم با التماس از كميته ميگيري! طلبكاراي باباتم كه همه رفقاي قديميشن و اندازه موهاي سرشون زير دين آقات!"... "اما چجوري؟ مگه به هر دري نزدم؟ مگه جون نكندم؟ مگه التماس نكردم! مگه هر كاري نكردم! حالام دارم همون هر كار رو مي كنم! تنها راهي كه برام مونده!" الانه بغضي كه تو گلوم چمباتمه زده بتركه كه صداي بمي از اون ور ميگه: "چه خبرته خوشگله! صبر كن الان باز مي كنم درو!" تازه مي فهمم تو تمام اين دقايقي كه با خودم كلنجار مي رفتم، دستم روي زنگ مونده بوده... وارد آسانسور مي شم... طبقه 21... موزيك ملايم حالمو بهتر مي كنه... تو آينه پيش روم تمام قد، خودم رو ورانداز مي كنم. حالا ديگه علت اون همه سر جنبوندنا و استغفرالله گفتناي زناي تو خط واحد دستگيرم مي شه... بدري تا جايي كه تونسته نقاشيم كرده، رنگايي تيره و كدر مثل اقبالم... از طبقه دهم كه مي گذرم ديگه انكار ترس فايده اي نداره و تنها صداي محدوده شنواييم ميشه تپش هاي مضطرب و دو تا يكي شده قلبم... عرق سرد، همه بدنم رو بي حس و كرخت كرده... دستام بي اختيار زنجير الله اي كه هميشه به گردنمه جستجو مي كنه... "خدايا تو كه تو زندگي، محكوم به فراموشيم كردي، لااقل تو اين لحظات سخت به دادم برس!"... بي اختيار رهاش مي كنم، همونطور كه حس مي كردم مدت ها پيش رهام كرده... از در باز شده آسانسور مي گذرم و قدم به راهرويي مي زارم كه در منتها اليهش قربانگاه همه آرزوهاي زنانه منه... اشكامو كه نفهميدم كي و كجا جاري شدن و يحتمل رد سياهي رو صورتم بجا گذاشتن، به زحمت پاك مي كنم... انگاري كه تو طويل ترين راهروي دنيا قدم بزنم، مسيرم سخت و كش دار به نظر مي رسه... "ميگن طرف بعض خودت نباشه خيلي خوشگله! چشماي عسلي، دماغ كشيده، لب و دهن قلوه! هيكل چهارشونه! كه عطراي خدا تومنيش هوش از سر آدم مي پرونه! اينقده كار بلده كه همه آرزوشونه يه بارم شده... !" حرفهاي چندش ناك بدري رو از ذهنم پس مي زنم و متوجه ميشم تنها تصويري كه تو خيالم مي گنجه، يه جفت چشم دريدست كه وسط يه صورت به هم ريخته، مدام روي حجم تنم بالا پايين ميره و سانت به سانتش رو مثل عقرب جراري نيش مي زنه... هيكل نخراشيده و زمختي كه وقتي نزديك تر بشه و بخواد بهم دست درازي كنه، سنگيني آوارش، شونه هاي نحيفم رو در هم ميشكنه... معلوم نيست چقدر يا چجوري بايد انعكاس رايحه نفرت انگيز نفس هاي هوس زده و به شماره افتادش رو تو صورتم تاب بيارم... يا چطور بايد با هرزگيهاش كنار بيام و تازه لبخند رضايتم بزنم!... مي خوام به اين وضعيت اسف بار بلند بخندم – چه فرقي مي كنه از ترس يا نفرت يا حتي جنون! – اما انگاري دارم عق مي زنم... حالا ديگه واقعا بالا ميارم و وقتي دستام پر مايع لزج كيموس معديم مي شه مي فهمم اين يه خيال نيست و به گوشه راهرو خم مي شم تا همونجا خودمو راحت كنم و لباساي عاريه ايم رو به گند نكشم... رو ديوار سرد پشتم سر مي خورم و مي افتم رو زمين... فشارم افتاده و راهرو به دور سرم دوران ميخوره... جرقه بالقوه فرار با صداي باز شدن درب انتهاي راهرو، ناگهان بالفعل مي شه و جاري ميشه تو رگ و ريشم، تا با همه قدرتي كه برام مونده چهار دست و پا و كر كر خودمو به آسانسوري برسونم كه هنوز درش بازه... چنگ مي زنم به موكت پر كرك زير پام و خودم و به جلو مي كشونم... بزاق دهنم از گوشه لباي رژ خوردم آويزونه و هنوز راه زيادي مونده... خستگي مفرط، ناتوانم كرده... حالا صداي آروم پاي كسي از پشت سر، تو طول راهرو ميپيچه كه بطرز نامفهومي نجوا مي كنه: "كجايي عزيزم؟ رسيدي بالا؟"... "كمكم كن خدايا!"... بي اختيار دارم اينو فرياد مي زنم... صداي قدم هاي آروم حالا به گروپ گروپ كسي كه داره مي دوه تبديل مي شه... به سرعت رو زمين مي خزم... نمي دونم صداي نفسهام پر طنين تره يا فريادم... فقط دو قدم ديگه... خدايا درب آسانسور داره بسته مي شه... انگار يكي از پايين دكمشو زده... با يه جهش كه نمي دونم قدرتش از كجا به پاهاي خسته و رو زمين كشيده شدم نازل شد، خودمو پرت مي كنم وسطش و دستام رو براي فشار دكمه G بالا مي كشم... حجم تن مرد رو از لاي دراي در حال به هم رسيدن مي بينم كه داره چنگ مي زنه سمت منو فرياد مي زنه: "صبر كن زنيكه...!" اما درا به سرعت بسته ميشن و من رو تو فضاي امن داخلشون پناه مي دن... لباسام لاي در گير كرده و با حركت آسانسور شروع به پاره شدن مي كنه... ديگه چه اهميتي داره... مچاله ميشم گوشه آسانسور... قفسه سينم هنوز به شدت بالا پايين ميره و اشكام با هق هق بلندي، به پهناي صورتم جاري... مشتم بي اختيار چيزي رو در امتداد گردنم، لابلاي عرق شديدي كه كرده، محكم در آغوش گرفته... بازش كه مي كنم انعكاس زرد نور بالاي سر، اللهم رو درخشان و درخشان تر مي كنه... با همه عشقم بهش بوسه مي زنم...
***
پ.ن: مدتي كه نبودم، سرمست از شراب ناب كتبي بودم كه به واسطه بهترين دوست گذشته و آيندم به دستم رسيد، اونقدر كه تا مدت ها گيج و لايعقل در خودم جرات نوشتن نمي ديدم... اميد كه متن حاضر، ارزش مطالعه براي كليه دوستان و دشمنان (!) داشته باشه...
ترك هاي بي شمار و گاها عميق سكويي كه روش نشستم، اين بالا، نزديك خرپشتك، هر لحظه خبر از نااستواري نشيمن گاه و احتمال سقوطم به حياط پشتي هميشه خلوت كليساي جنب خونه پدري مي ده... نمي دونم اين سرگيجه كه مدام دنياي اطراف رو در مدار چشمام دوران ميده ناشي از بلندي دو طبقه و خوردي* ساختمونه يا هجوم يكباره خاطراتي كه از بچگي در لحظات مرور "آنچه در گذشته رقم خورده" پيش مياد... خطوط تيز و سركش پنجره هاي رنگين كليسا كه هرگز نتونستم به انحناهاي دوار و محراب هاي قوس دار و خيال انگيز مسجد خودمون ترجيحش بدم، ياريم مي كنه به خودم مسلط شم و شروع كنم به صف كشيدن خاطرات، به ترتيب الفباي زمان... از ديوار سيماني حياط شروع مي كنم كه راست و محكم محدوده خونه پدري رو محصور كرده و طي اين سال ها فقط به خلل و فرجش اضافه شده... تارترين خاطراتم مال تابستونهاييه كه با نگاره و يگانه – دختر عمه اي كه رو پاي خودش رفت فرانسه و چون هيچ قلبي پيدا نشد كه به وسعت روح بزرگش خون جاري كنه، تو يه تابوت برگشت ايران – تخم گلهاي تاج خروسي كه ملي خانم با كلي زحمت كاشته بود، با خشونت از گلبرگاي ظريف و مخمل جدا مي كرديم و به اميد قشنگ تر شدن ديوار، فرو مي كرديم تو سوراخاي وسط سيمان و گند مي زديم به باغچه... ملي خانم زن بابا بزرگ بود كه به سنت ناگفته پدري، اجازه ندادم محض رضاي خدام كه شده، حتي تو خيالم، يك بار جاي مادربزرگي كه تو 37 سالگي دستش از دنيا و خونوادش كوتاه شده بود رو بگيره... به گمونم مي شد رمز موندگاري و مقاومت سي و اندي ساله ملي خانم رو در مقابل بختك سرطاني كه آخر سر از پا درآوردش، لابلاي همون باغچه پر گلي كه با عشق وصف ناشدني به خاك نامرغوبش مي رسيد و قابلگي و حتي گاها لقاح مصنوعي گلها و درختچه هاش رو عهده دار بود، پيدا كرد... يادمه وقت رفتنش افسوس مي خوردم كه چرا پرونده دوست داشتنش رو تو تمام سالاي بودنش بي دليل مسكوت گذاشتم و متعاقبا نتونستم تو غم نبودنش با عموي ناتني كه تو ذهن من و خيلي ديگه از اهالي قبيله مون، سمت مطلقه خدايگاني تيكه هاي ناب و لطيفه هاي باحال رو داشت، توي اون روزهاي سخت مرگ مادرش، همدلي كنم... از دستشويي گوشه حيات بگم، كه جدا از خاطرات تلخ و شيريني كه هر آدميزادي از اين جغرافياي حساس، تو زندگيش داره، اولا پيش از بازسازي خونه پدري، از دو سطح شيب دار منتهي به يك سوراخ بزرگ تشكيل مي شد كه خيال باطل سر خوردن در راستاي لزجش و گير كردن در منتهااليه تنگش كه يه بار بچه گربه اي رو اسير داستان مشابهي كرده بود، شده بود كابوس زندگيم... يا اون در گاراژ بزرگ و رنگ پريده اي كه هر وقت سر و كلمون از تهران پيدا مي شد، روي گشاده عموي بزرگم كه از يكي دو ساعت قبل خودش رو رسونده بود، پشت چهارچوبش قاب مي خورد... دقيق يادم نيست كه عموم عاشقي بود كه معلم شده يا معلمي كه عاشق شده، هرچي بود عاشقي و معلمي رو توام داشت. هربار كه ميديدمش، يه مشت برگه و پلي كپي مي ريخت جلوم و منتظر ظهور اشكالات عديدم مي شد تا با صبر ايوب واري رفعش كنه و مفتخرم كنه به يادگرفتن درسهاي سال بعد... هنوز آخرين ديدارمون رو تراس خونه پدري، وقتي بدنبال حاد شدن مشكل خونيش، فروغ زندگي تو چشماش رو به افول گذاشت و به پسر عموم عليرضا گفت كه براش تصنيف زندگي رو با سنتورش بزنه، واضح بياد دارم... بعد اون بود كه آنزيم هاي كبديش بالا پايين زد و شكمش آب آورد و تو وان حموم سر خورد و پاش شكست و مغز استخونش ريخت تو خونش* و داغش موند رو دل يه دنيا شاگرد و بابابزرگي كه پربي راه مدعي "شكستگي كمرش" نبود!... حالا تنها عنصر لا يتغير و ثابتي كه برام موندگار و دست نخورده باقي مونده و اميدوارم عزراعيل لااقل به اين زوديا، هوس قبض روحش رو نكنه همين پدربزرگه كه مي گه: اگه مرگم همين حالا برسه اصلا شاكي نيستم! تو زندگيم كاري نبوده كه بخوام بكنم و نكرده باشم!...
* با این فرهنگ لغاتی که ازت به ارث می برم، چه شود!
حوالي ساعت 4 صبح- ايستگاه ونك... ميدون، وارون هميشه خلوت و تاريكه... با توهم آسمون آبي وسط يه پرسپكتيو ساده نقاشي شده تو ضلع شمالي، سرم گرم شده كه يكي چرتمو پاره مي كنه و از زير پنجره اتوبوس داد مي زنه: عمو ميري جا به ما ميرسه؟... راننده سرشو از شيشه بيرون مي كشه و غرق تو حس يه دلقك كهنه كار مي گه: امروز اينقده شلوغه كه احتمالا خودمم بايد رو بوفه بشينم!... از قيافه كنار دستي خوشم نمي ياد و زوج جلويي مدام حس كنجكاويمو براي سرك كشيدن از لاي صندليا و كشف و شهود شيوه هاي نوين عشق ورزي اتوبوسي تصديق كننده "دشت بي فرهنگي ما" كه هر روز با ورژن جديدتري به بازار "عشاق بين راهي" ارائه مي شه، قلقلك مي دن... پس سرمو مي ندازم رو كاغذ و متمركز مي شم روي اصلاحيه كه نه، تجديد نگارش شرح ديدارم با نويسنده كه محكوم به حذف از وبلاگم شد، ولي گوشام بي اعتنا، مثل بشقاب هاي گردون ردياب امواج راديوي، رد صداي فنچولاي ورودي جديد دو سه تا صندلي عقب تر رو كه دارن روي كيفيت رنگ ساي موهاشون واسه هم کنفرانس مي دن دنبال مي كنه، اما بحث اينقدر تخصصيه و منم به حدي خارج از گود كه چيزي دستگيرم نمي شه و برمي گردم رو نوشتم كه اتوبوس راه مي افته و متعاقبا چراغا خاموش... پس من مي مونم و دل خوشي ستون هاي نور يكپارچه اي كه با پريود منظمي، هر چند متر يه بار، فلاش مي خورن رو كاغذاي پيش رومو بهم فرصت نوشتن مي دن... دومين حماسه هجوم هم دانشگاهيا به مواضع بي دفاع اتوبوس، توي ايستگاه ميدون صنعت شهرك شكل مي گيره و منو نگران حماسه سوم در ايستگاه آزادي براي اتوبوسي كه تا خرخرش دانشجو نشسته مي كنه... قاطي اين حماسه سازا يه عده خوشحالن بابت كيفهايي كه كمي قبل تر، توسط هم رزما، جاساز شده براي تضمين حضورشون و يه عده هم اميدوار به رفتار بسيجي وار برخي آقايون بامرام براي اهداي صندليشون به خواهرا... حالا آسمون مثل آبي نفتي كه هي بهش سفيد تيتانيوم اضافه كني، از اوج تيرگي فاصله مي گيره و دل به روشني مي سپره و خورشيد، يواش يواش با هاشور قرمزي در شرق، اعلام حضور مي كنه... زمزمه مبهم اقليت و جيغ و هرهركركر اكثريت مسافراي اتوبوس صبح، حتي در خصوص چونه گرم ترين آدمام، نهايت تا مهرشهر و پرديس و طلايه امامزاده طاهر با اون پرچم قرمزي كه نرم رو گنبدش موج مي خوره، دووم مي ياره و اندك اندك صداي ممتد خرناسه بعضيا كه سرشون رو گردن كج شدشون آويزون شده به گوشت مي خوره... کامل از سكوت و وسعت افق تا به ابد كشيده شده پيش روت كيفور نشدي كه يه پژو 405 كه مثال يه فولكس قورباغه اي تو هم مچاله شده با يه كاميون كه تمام قد رفته تو بلوكاي وسط اتوبان با معيت دو تا جنازه رو كشيده، حست رو به گند مي كشه و همين علتي ميشه براي شروع تئوري پردازي و فرضيه سازي در خصوص علت سانحه، توسط يه مشت مسافر تازه از خواب بيدار شده با پس زمينه نچ نچ... هنوز از نحوست اون حادثه درنيومدیم كه صداي كشيده آبداري همه نگاها رو سر ميده عقب اتوبوس. يه چادري خفن از پسر ژيگولويي كه موهاش انگاري با برق سه فاز به هوا بلند شده و قصد خوابيدن رو سرش رو نداره شاكي شده كه چرا كليپ ساختار شكن و خارج از عرف به من بلوتوث كردي! و اونم قسم و آيه كه من نمي دونستم "دلبر طلا" تويي و فكر مي كردم اون خانم پشت سريته! و من گيج ساختارا و عرفيم كه ضمن مخالفت با كليپاي مورد دار! روشن كردن بلوتوث در محلي عمومي و گرفتن فايل هاي ناشناس رو مجاز مي دونه... اين بار ديگه كاغذامو جمع مي كنم چون انگاري قرار نيست لختي آرامش برقرار بشه و من بتونم همه تصوراتي كه از روز موعود ملاقات با نويسنده تو سرم جمع شده، بريزم تو قالب كلمات... شوفر با اون رايحه نابي كه مسلما فقط بدن خودش قادر به تهيشه دستاشو گرفته بالا سرم و بايد بگم: چقدر تقديم كنم؟...
پ.ن: هي رفيق كناري! باور كن ديگه نمي تونم بد خط تر از اين بنويسم تا نتوني نوشته هايي كه به تو اساسا بي ربطه بخوني... خوندي اينم؟!... اس... شدي!
تماس اتفاقی کارد لیزری آشپزخونه که تا دیروز سیب زمینی، پیاز پوست می کند با سینه معشوقت و فشار تعمدیش به داخل تا محل امتداد دستش، وقتی مست و لایعقل به خیال اینکه از قماش توام به حجم تنم نزدیک می شد، اونقدرها هم که فکر می کردم کار آسونی نبود... مرد مفلوک محکوم بود به استفراغ همه نفرتی که تو این سال های بعد رفتن اون فقط به اسم "پدر" جمع شده بود تو مغزم و با دیدن معشوقه های رنگ به رنگت، جاری می شد تو دستام و حالا فرصتی پیدا کرده بود برای فوران، بیرون پاشیدن و فرو رفتن تو قلب نداشته اون حیوون...
همه چیز به جز چشمای وق زده تو فقط به اسم "مادر" و مردمک گشاد شده اون، به طرز وحشت آوری طبیعی به نظر می رسه... حالا این فقط به اسم "خونه" این حریم امن، که به لطف انتقام های بی مرز تو از پدر شده بود محل ارضای یه مشت هرزه خیانت کار، به دست من، شد ذبح گاه!...
مسلخی که تنها قربانیش منم!...
و آنگاه که انقلاب را در نفس خود، به عنوان خیزش یک ملت به سمت تغییر شرایط حاکم تعریف کنیم، خواهیم توانست این حرکت را به عنوان بزرگترین رویداد مردمی تاریخ یک کشور قلمداد کنیم. در این میان، آنچه حائز اهمیت به نظر می رسد، بررسی علل شکل گیری و شاید مهم تر، نتایج حاصل از چنین تحولاتی است. از آنجا که در باب حکومت های پیشین و پسین انقلاب، بسیار سخن رفته، به پیان پاره ای دیدگاههای شخصی پرداختم ...
در این میان دو نظریه را آشکارا در میان آراء و عقاید اکثریت دیدم :
برخی بر این باورند، که تصمیم ملت ها هر چه باشد، بر اساس منطق "قانون یعنی خواسته توده"، بالاجبار تماما مثبت ارزیابی شده، چرا که انقلاب ها چیزی جز مجرای تحقق اراده ملت ها- صرف نظر از درستی یا کژی خواسته توده - نبوده اند.
برخی نیز، مردمان را فاقد صلاحیت و بلوغ سیاسی لازم و کافی برای تصمیم گیری دانسته، "قانون را خواسته روشنفکران،برگزیدکان و نخبگان سیاسی" دانسته، توده را ملزم به رعایت آن دیده اند.
اما به نظر می رسد مواردی نادیده انگاشته شده، شامل :
نخست عامل زمان. این طبیعی است که در حین شکل گیری انقلاب ها، ملتی که می خواهد هزینه های سنگینی چون، کشتار، تخریب، شرایط بد اقتصادی، بیکاری، رکود، بلا تکلیفی تا زمانی نامعلوم و ... را بپردازد، با امید به نتیجه ای بهتر و چه بسا بهره گیری از شرایط مطابق با خواست خود، وارد عرصه کارزار شده، دست به انقلاب می زند، اما این گذر سال ها و میزان تحقق آمال و آرزوهاست که ایشان را به قضاوتی عادلانه در جهت ارزیابی مثبت یا منفی انقلاب واخواهد داشت.
عامل دیگر جدا سازی نقش نخبگان، سردمدارن و رهبران از توده ملت است.
با پذیرش دیدگاه نخست - و آنگونه که بعدتر خواهم گفت دیدگاه دوم - عامل زمان خودبخود منتفی است، زیرا قوانینی که وضع کننده آن مردمند، به مرور زمان، توسط همین مردم تغییر یافته و اصلاح خواهند شد. عامل دوم نیز اینگونه توصیف می شود که در یک معادله ساده، مردمان عناصر سازنده یک انقلاب بوده، اما وظیفه تجمیع آراء و خواسته ها بمنظور اتحاد بیشتر، به عهده نهاد ریاست و رهبری یک حرکت است. پس قاعدتا باید نحوه عملکرد و میزان موفقیت این دو طیف که به ترتیب، معنا بخش سازندگی و جهت یابی حرکت ها هستند، جدای از یکدیگر بررسی کرد. در تمامی انقلاب های مردمی بوقوع پیوسته در طول تاریخ، مردمان نقش خود را در پیشبرد حرکت، با تمام قوا ایفا کرده و انقلاب آفریدند، اما این رهبران بودند که حرکت را در راستای خواسته مردم یا در جهتی مغایر ادامه دادند و موجبات شکست = عدم تحقق خواست توده یا پیروزی = تحقق خواست توده را فراهم آوردند. نکته قابل تامل اینجاست که مردمان نیز با انتخاب و گزینش رهبری شایسته، بگونه ای غیر مستقیم در شکست یا پیروزی انقلاب ها سهیم اند و پذیرش نقش خطیر برای رکن رهبری، به معنی سلب مسئولیت از مردمان نیست.
نهایتا می توان دیدگاه دوم را علی رغم تقابل ظاهری اش، زاویه ای دیگر از دیدگاه نخست دانست. در عمل، قانون به معنی تصمیم روشن فکر غیر منتخب بی مفهوم و فاقد ضمانت اجرایی است، چرا که حق قانون گذاری از جانب توده به روشن فکر تعلق خواهد گرفت و اصولا پیش برد اهداف نخبگان بدون عنایت، همگامی و همکاری توده غیر ممکن است. فراموش نکنیم که عنصر اصلی سازنده انقلاب، همان مردمانند و این توده است که به نخبگان، بر اساس میزان برآورده سازی آرمانهایش، مقام رهبریت داده، زیر پرچم وی با دیگر اجزا متحد شده، سخن ایشان را قانون خود می نامد و صد البته که این معادله برگشت پذیر بوده، توده نیز بدون حمایت از یک رهبر مشخص، امکان و فرصت اتحاد و یک صدا شدن را از دست خواهد داد. چه بسیار جوامعی که با سرکوب روشنفکران و نخبگان فاقد حامی یا حرکت های چریکی، بی نظم و فاقد رهبری، فرصت انقلاب را از دست داده و می دهند!
و نکته آخر اینکه، علی رغم تمام تلاشم برای تحلیل و بررسی منطقی پدیده انقلاب، بدین مهم باور دارم که انقلاب ها همواره در شرایطی استثناعی و غیر منطقی که امکان هیچگونه اصلاح و پیگیری روشهای کم هزینه تر نیست، صورت می گیرند! پس چگونه ممکن است روندی منطقی برای آن قائل شدن و به دایره نظم و استدلال واردش ساختن! خصوصا آنکه هر انقلابی دارای مختصات و شرایط خاصی است که باید مستقل از سایر انقلاب ها بررسی و تحلیل شود...
با یه حساب سرانگشتی امروز میشه یه سال... یه سال پیش یه دو هفته ای جلوتر، من و سپید و نسیم و مامان و خاله اقدس اومدیم جشن تولدت... جشن تولد زنی محتضر، نیمه بیهوش، ۳۷ ساله!... ۲/۱ عمر متوسط آدمها عمر کرده بودی... شده بودی الگوی کامل "زنی در نیمه راه زندگی" که قرار بود، یهو، دو سه هفته ای بدل شه به "زنی در انتهای راه زندگی"... یادمه هوا کم و بیش سرد و سنگین بود و پلک های تو سنگین تر... كه آسمون باز شد و چشمهای تو نه... كه شعاع های بلند و ممتد خورشید رو صورت هممون پهن شد و فروغ نگاه تو نه... چند دقیقه ای بعدتر دکترت اومد، همون که صداش می کردی دیو سپید، همون که دلم مي خواست با نگاهي آزاد به دیالوگ فیلمی كه مردي خطاب به قهرمان فيلم می گفت: "اون دهن هاروارد رفته نفرت انگیزت رو ببند" من هم اون دهن هاروارد رفته نفرت انگيزي كه مدعي بود سرطان تو از نوع نادریه و متاستاز نمی شه و شد!... که موقعیتت با مادرت که یه سال پیش ترش از سرطان دیگه ای فوت کرده، یکی نیست و یکی شد!... كه اینکه قطع پات به عنوان عضو درگیر، به نفعته، که نبود و فقط سالهای آخر عمر يه عصا به ملزومات زندگيت اضافه کرد، رو گل بگيرم يا لااقل اون تركيب خوش فرم دندون هاش رو كه حروف جمله كوتاه "از ما ديگه كاري ساخته نيست" بي شرمانه هجي مي كرد، به هم بريزم... نمی دونستم اون روز آخرین فرصت لمس کالبد مادی تو و چند هفته ای بعدتر، احساس همیشگی حضور اثیریته... نمی دونستم حکایت همه دخیل بستن ها و توسل هام قصه "آنچه البته به جایی نرسده" وگرنه شاید خدای جدیدی رو به شرط چاقو پرستنده ميشدم و اين خدايي كه زورش به شفاي تو نمي رسيد رها مي كردم... دو سه روزی مونده به امتحان کلان، درسی که کلهم جلساتش به نقد دولت رفته بود، در حالی که گیج منحنی های عرضه کوفت و دام نقدینگی و مرض فقر بودم از خاله اقدس شنیدم: آذیتا تموم کرد!... و متعجب و حیرون از اینکه چه خوب با قضیه کنار اومدم گوشی و گذاشتم و برگشتم سر کتابا و وقتی مطمئن از عادی بودن اوضاع شدم و برق غرور از تحت کنترل بودن شرایط وجودمو گرفت، شماره پدر رو گرفتم... باید خبر می دادم! ولی لحظه موعود و بيان قرار معهود كه رسيد زبونم نچرخید... نفسم جایی گیر کرده بود و وقتی اومد بیرون یه دنیا بغض باهاش ریخت تو گلوم و گریه امونم نداد... یادمه تنها حسی که برام موند خستگی بود... خستگی از امیدواری به معجزه... معجزه ای که انگار فقط تو داستانکهام اجازه وقوع داشت...
خورشید تازه تیغ کشیده بود تنگ دل آسمون و صدای بلند و کشیده تنها گاو آقا سید، خبر از پر شیر شدن سینه هاشو و وقت دوشیدن می داد... پیرمرد دستار سبزشو بست دور کمرش، پاتابه شو سفت پیچید به ساق پا و زانوهای ضعیف و لاغری که از بس هیکل نحیفشو از آبادی تا امامزاده سر تپه کشیده بود نافرم و ساییده شده بود... باید جلدی شیر گاو می دوشید و خودشو میرسوند امامزاده و همه چیزو برا مراسم شب چهل مشدی رمضون خدا بیامرز آماده می کرد... تو راه تصویر برق خرمای بی هسته و منظم چیده شده گلابتون و عطر روغن کرمونشاهی حلوای ننه بلقیس که سالی دوبار، یه نوبت موقع عزا پخته می شد و بار دیگه عاشورا تاسوعا، ذهن سادشو اسیر خودش کرد و مثل هر مومن عاقبت اندیشی، فکریش کرد که کی نوبت من می رسه؟ آیا اون روز کسی تو آبادی مونده که برام شب اول و سوم و چهل بگیره؟ اما مثله همیشه ایمانش به دادش رسید و به خودش نهیب زد: "آقا سید! میت که رو زمین نمی مونه! فکر نکیر و منکرت باش که به خرما و حلوات راضی نمی شن... امان از سوال جواب شب اول و فشار قبر..." و چون رعشه ترس نشست رو ستون فقرات فرسودش یه توکلت و اله اللهی گفت و متوجه سیاهه جمعیتی دور، اطراف امامزاده سرتپه شد. داد کشید: "زود اومدید! برید غروب آفتاب همه جمع شید سر مزار" اما وقتی جمعیتو بی توجه به حرفاش دید، پسر کدخدا رو صدا زد و تا اومد سیم جیمش کنه، جوونک با پوزخندی به حرف اومد که : "بیخود نبود ما نذر امامزاده می کردیم بی جواب می موند! دیدی هرچی از بچگی بارمون کردی قصه دراومد!" اقا سید از فرط عصبانیت چونش به لرزه افتاد و داد کشید: "دهننتو آب بکش خام مغز! اوهوی! کدخدا! این پسرت دیوانه شده!" کدخدا که خوشحالیش از زیر صورتک تصنعی ناراحتیش زده بود بیرون، گفت: "پسرم بی راه نمی گه! اون آقایون که می بینی از شهرداری اومدن با سند و مدرک که این امامزاده شجره نومچه نداره! دروغیه! باید تخریب شه!" اقا سید کدخدا رو کنار زد و همینطور که به سمت پاترول شهرداری چیا می رفت گفت : "غلط کردن! شجره نومچش منم! هفت پشتمه که خادم اینجا بوده! شجره نومچش این همه نذرا و حاجتای مردمه که یکی یکی ادا شده! حالا اگه مردین بیاین خرابش کنین! ببینین چجوری مثل اصحاب فیل خدا قهرش می گیره و زیر بارون سنگ لهتون می کنه" جمعیت اندک آبادی که پیش از اومدن آقا سید با وعده وعیدای هیچ وقت اجرا نشده کدخدا، آروم گرفته بودن با حرفای پرشور آقا سید دوباره به خروش افتادنو پشت به پشت هم راه افتادن دنبال سید. یکی از شهرداری چیا که انگاری وحشت برش داشته بود جلو اومد و گفت: "سید خدا! از اون جدت خجالت بکش! تا کی می خوای با خرافات و دروغ این امامزاده رو حفظ کنی! بیا خودت بخون این سند رو! اینجا نوشته این مکان قبر یه موبد زرتشتی بوده! آتشکده بوده! می فهمی؟ یعنی مردم آتیش می پرستیدن این تو! بعد ها واسه حفظش دروغ می سازن که آره اینجا قبر نوه فلان امام و بهمان پیغمبره؟" کبلایی قنبر از صف مخالفا زد بیرون و نگاهی به کاغذ انداخت و رو به سید گفت: "اگه راست باشه چی؟" سید که چشاش داشت از کاسه میزد بیرون گفت: "یعنی پدر من از پدرش اونم از پدرش باز اون یکی ام از پدرش دروغ شنید اینجا هم قدمگاه دانیاله نبیه هم قبر امامزاده ...؟! نه! اونروز که پای همین امامزاده زار میزدی که خدا کربلاییت کنه و کرد دروغ نبود؟! حالا که حاجتتو گرفتی دروغ شد؟" و چون سایه تردید و دید که نگاه همه اهالی و تیره تار کرده، فریاد زد: "حاشا به غیرتتون!" و رو به شهرداری چیا کرد و گفت: " آقای شهرداری! باید از جنازم بگذری اینجا رو خراب کنی!" شهرداری چی بی اعتنا گفت: "از جنازتم می گذرم! امروز به حرمت موی سپید و جدت می رم، ولی فردا با تراکتور اینجام" و رو به کدخدا کرد و گفت: "راضیش کن!" و پچ پچی زیر گوش پسر کدخدا کرد و رفت تا شب و مهمون کدخدا باشه... تا نون مردم ابادی بخوره و نمکدون ایمانشونو بشکنه... جمعیت کم کمک پراکنده شد و سید موند و چهار تا جوون پیزوری که قرار گذاشتن تا صبح نگهبانی بدن مبادا شهرداری چیا شبونه قصد تخریب امامزاده رو کنن... نیمه های شب بود که صدای ضجه و مویه از آبادی بلند شد... دیری نکشید که همه اهالی ریختن خونه کدخدا! شهرداری چی ای که اون روز خط ونشون واسه امامزاده کشیده بود، عقرب زده بود! پچ پچ مردم یکصدا این مهم و می رسوند که بالاخره عذاب خدا دومن گیرش شد!... سید خودشو به مرد محتضر رسوند و گفت: بجای این حرفا یه جوونمردی برسوندش درمونگاه!... کبلایی قنبر با صدایی لرزان گفت: جای نیشو درآوردیم! ولی دیر شده! تا درمونگاه ۳ ساعت راهه! تازه اونجام کاری براش نمی تونن بکنن! فقط جون کندنشو سخت تر می کنیم! قهر خدایی که گفتی گرفت آقا سید!! دیگه از ما کاری برنمی یاد... سید دستاشو دو دستی کوبید تو سرش و گفت:"خدایا! این چه امتحانی بود که کارمو بجایی رسوندی که منی که جز سلامتی و حاجت خیر چیزی نخواستم، جوون مردمو طلب عذاب کردم!" "یکی یه اتاق خالی کنه! یه سجاده برام پهن کنه! مگه امامزاده خودش رحمی کنه!" اون شب کسی نفهمید بین خدا و سید و امامزاده چی گذشت، اما همه دیدن که از زخم جوون شهرداری چی خونابه ای زد بیرون و چند روز بعد اونقدر سالم شد که راهی شهر و دیارش شد و دیگه هرگز برنگشت! قاطی همه حرفای گنگی که روزای اول بهبودیش به مردم گفت و بعد به اذن سید الباقیشو نگه داشت تو دلش، تنها این یاد همه موند که مرد سپید پوشی که ردای بلند بی یقه و کلاه لبه کوتاهی** به سر داشته در رویا براش یک سیب هدیه آورده...
** لباس ویژه زرتشتیان!
باد دی موزیانه از شکستگی پنجره اتوبوس، می ریزه داخل و لپهای تپلی مخملیت رو قرمز و کبود می کنه و تیله مشکی چشمات رو اشک آلود... قشنگترین لباس کم وصله ای که پارسال تو جشن تقسیم عاطفه های نداشته، هدیه شده بود خیریه مسجد محل، تنت کردم... موهات رو واسه بار آخر آب شونه کردم و با یه روبان قرمز بافتم... حالا تو دلبر سه ساله ای هستی که با یه نگاه کوچیک قراره دل از خانم و آقای بالا شهری ببری و برای همیشه پیششون بمونی... ته دلم می لرزه اما دستام قوی و محکم دستای کوچیکت و توش مخفی کرده و از نگاه پرسشگرت که یه ریز می پرسه کجا میریم؟ فرار می کنه... روی صندلی اتوبوس خط امام حسین - تجریش جابجا می شم و سفت در آغوشت میگیرم... می دونم این آخرین باریه که فرصت دارم اینطوری محکم و بی دغدغه بقلت کنم... اولا فکر می کردم چه خودخواهن این خانم و آقای بالا شهری که فقط ماهی یه بار، اون هم به چشمام اجازه دادن از دور وجود نازنینت رو بدرقه کنه، اما بعدتر فهمیدم به دستهایی که حریصانه پیکرت رو به اینجا رسوندن هیچ اعتمادی نیست که لمست کنن، بدستت بیارن و از دستت بدن!... لختی تردید همه وجودم رو سرشار از نرفتن می کنه اما دیگه دیر شده و ما به ایستگاه آخر رسیدیم... کمی جلوتر ننه بابای جدیدت که حالا باید مامی و ددی خطابشون کنی تو یه ماشین بزرگ که به اندازه کلی مسافرت رفتن و از پیک نیکی تا لحاف تشک بردن جا داره با یه خونه درندشت که سرش معلومه و تهش نامعلوم منتظرتن... باید بدونی ننت بی گدار به آب نزده و بعد کلی تحقیقات و شامورتی بازی پیش کبری کلفت خونه اینقده دستگیرش شده که اینا اگه آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون، بچشون نمی شه و تو تک سوگولیشون میمونی... با هم از اتوبوس پیاده میشیم و تو کم حوصله از مسیر طولانی اومده پاهات رو زمین می کشی و نمی خوای با من هم قدم شی... پس بقلت می کنم و متوجه تپشهای نامنظم قلبم که یکی در میون به هم فشرده میشه، میشم... تو رو به قفسه سینم می چسبونم و نفس هام و با تو تنظیم می کنم... کاری که وقتی ضعیف و نارس دنیا اومدی و من و آقای خدابیامرزت که توهم داشت روزیت قبل از خودت رسیده و اونقدر رسیده بود که نداشتیم خرج بیمارستان و موندنت زیر دستگاه رو بدیم، می کردم و از سلامتت مطمئن می شدم... حالا نوبت توئه که به مادرت جرات بدی... جرات بخششت از یه دنیا فقر و نداری به دنیایی که لااقل توش صب تا شب جون کندن و به هیچ جا نرسیدن نبود... یادت باشه مادرت همه تلاشش - از کلفتی گرفته تا سرایداری - رو کرد که تو رو حفظ کنه، که نگهت داره، اما دید شونه های کوچیکت برای تحمل بار خونه بدوشی و گرسنه خوابی و نگاههای از سر ترحم، هنوز خیلی ضعیفه... یادت باشه مادرت برای سیر کردن شکمت تن به هر خفتی نداد و اون پیشنهاد بی شرمانه پسر اشرف خانم رو با سیلی محکمی جواب داد... این ۲ سال و خورده ای شیری که بهت دادمو حلالت نمی کنم اگه لحظه ای فکر کنی دارم از سر بازت می کنم... که خودم از سر این زندگی خیلی وقته باز شدم... که تاریخچه نه چندان قطور زندگیم گواهی داد فردای تویی که برات بهترین ها رو می خوام اگه بدتر از من نباشه بهتر نیست... حالا تنها آرزوم اینه که خدا به تلافی همه دعاهای برآورده نشده و نذرای بی پاسخ موندم، به من جرات بده که نجاتت بدم از این آوار بدبختی... خانم بالا شهری جلو میاد و در آغوشت میگیره... دستاش مهربونانه نوازشت می کنه اما تو یهو رم می کنی و انگار که شستت خبر دار شده قضیه چیه، دست و پا می زنی و داد و هوار راه میندازی... د اینجور دلم و ریش نکن بچه! حالا منم پا به پات ضجه می زنم و حمله می یارم به دستات که دراز شده سمتم... اما زن تو رو توی ماشین می بره و مرد با دسته چکش جلو می یاد... چکشو پرت می کنم تو صورتش و می گم فقط مواظب پاره تنم باشید!... می شینم زمین و سرم تکیه می دم به دستام... پاره تنم آروم آروم پشت صفحه قطور اشکام، توی اون ماشین بزرگ که اندازه کلی مسافرت رفتن و از پیک نیکی تا لحاف تشک بردن جا داره، از من دور می شه... دور...دور...
انگاری به دور از برق تیزی دسته پهن و زنجیر خاردارت و خال کوبی های موحش و عربده های مدعی گنده لاتی گذر آسید غفور ماست بند بودن، تنها مرد جوان مفلوک و حقیری ازت باقی مونده که گمشده در لباس خاکستری رنگ پر از تصاویر ترازوهای وارون، به انتظار نتیجه ای محتوم در امتداد جرثقیلی بلند، وسط یگانه میدون گاه شهر نشسته. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شه و بر تعداد چهره های راضی از مجازات، غمگین از مرگ، عبرت گرفته و حتی هراسناک اضافه می شه. چیزی به صلات ظهر نمونده و خورشید عمود، عرق ترس، کینه، نفرت و انتقام رو بدون هیچ تمایزی، یکجا به پیشونی و بدنم پاشیده. به اشاره قاضی حاضر در میدان و اذن ماموران انتظامی من به عنوان همسر مقتول اجازه دارم با دستای خودم طناب دار رو به گردنت هدیه کنم. داشتم به استواری محسوس قدم هات که پیکرت رو به جایگاه می رسوند غبطه می خوردم که یهو زانوت لرزید و دل من بدنبالش. اما سریع خودمو جمع و جور کردم و اومدم به سمتت. دستم با زبری و خشونت حلقه طناب دار که اشنا شد یاد مفتول مسی دور دستها و پاهای فاطمه افتادم که برای جلوگیری از فرار یا تقلا کردنش موقعی که داشتی شرافتش رو لکه دار می کردی بسته بودی. آخه حیوون کثافت! اون که با وجود ضربات چاقوت اونقدر خون ازش رفته بود که دیگه رمقی برای فرار نداشت! صدای ضجه هایی که همسایه ها از محلی دور شنیده بودن و هزار بار برام تعریف کرده بودن و میلیون بار توی سرم پیچیده بود، توی گوشم تکرار شد و خون جلوی چشامو گرفت! دستامو حلقه کردم دور گردنش، می تونستم جریان تند خونش رو از شریان رگ آبی قلمبه شده زیر دستام که با نفسه های عمیقش بالا و پایین می ره حس کنم. چقدر آرزو داشتم با یه تیغ همینجا این رگ و تشریح می کردم و صبر می کردم تا آروم آروم خونش و جونش با هم جلوی چشام از کالبد حیوانیش خارج شه! اما مامورا امانم نمی دن و من رو ازش جدا می کنن. داد می زنم: ولم کنین! کجا بودین اون شب تاریک که زن منو از چنگ این حیوون درآرین! ولم کنین! و رها می شم و می گم که به اعصابم مسلطم. و می رم که چهارپایه رو از زیر پاش سر بدم پایین که دستی بازومو می گیره! یه پیرزن چروک خورده و نحیف که یه دنیا نکبت و بدبختی پشتشو به زمین متمایل کرده و یه قوز رو دوشش نشونده، با صدای فرسوده ای میگه: "من ننه این ...م. این جوونو با عرق جبین به اینجا رسوندم. تو حقته خونشو بریزی، اما تو رو به عزیزت، تو رو به خدا به من پیرزن رحم کن و بگذر..." و یه دنیا بغض دوید تو چشماشو ریخت کف زمین داغ. از نگاهش می گذرم و به حرکتم ادامه می دم و زیر لب می گم: "مگه اون و خدایی که نبود، به من و عزیزم رحم کرد... بگذرم که به یکی دیگه رحم نکنه..." و این بار چشمای منه که داغ می شه و میریزه کف زمین. این بار پاهای منه که می لرزه. این بار منم که پشتم خم می شه و به زمین می رسه و این بار منم که بجای همه اون چهره های مضطرب و پریشون به میدون گاه خیره شدم. آب چکه چکه داره از چارپایه به زمین میریزه. جوونک خودشو خیس کرده! چشم بندشو کنار می زنم. مامورا از تصور اینکه بازم قصد حمله و هر عملی جز کنار زدن چارپایه رو دارم هجوم می یارن به طرفم. برق نگاهش منو یاد برق چشمای سگ دهاتمون که یه بار با سنگ زدمش می ندازه. همون اندازه معصوم. همون اندازه شقی! توی آغوش مامورا، کلامی که از دهنم خارج می شه اینه: گذشتم! و بلند می خندم، به خودم که لذت انتقام رو نچشیدم... به جمعیت که سادیسم پنهانشون رو ارضائ نکرده بودم... به پیرزن که دست سپاس به آسمونی که هرگز بر وفق مرادش نباریده بلند کرده... و به تو! قاتل همسرم! که دیگه حتی لایق مرگ نمی بینمت...
کلید برق رو می زنم! اما لامپی نیست که بسوزه و همه چیز رو روشن کنه... بچه که بودیم زیاد اینجا میومدیم، اما بزرگتر که شدیم انگار این نقطه تاریک از خونه پدری مثله خیلی چیزای دیگه فراموشمون شد! پس چشام و می بندم و به یاد اون روزای دور که باید همیشه من چشم می گذاشتم و تو قایم می شدی، کورمال کورمال راه می افتم. یادم می یاد درست یه چند قدمی که می رفتم، می خوردم به قناسی زاویه اتاق و یه کنجی بین دیوار و وسایل که جای امنی بود برای قایم شدن. تو همیشه اون جا قایم می شدی. رد خور نداشت جای دیگه ای باشی! بعدها گفتی این بازی نبود که برام شیرین بود، اون ثانیه های خوش با هم خندیدن بود که جذابیت داشت. ولی من میدونم اون زمان اونقدرها بزرگ نبودیم که همچین فلسفه بافی هایی کنیم و راضی بودیم به همون گم شدن و پیدا شدن همیشگی... اون کنجی هنوزم مثل قبله. خودمو بزور فرو می کنم توش! چقدر تنگ و تاریکه! اونقدر که حتی باریکه های نوری که ازشکاف پنجره مانند دیوار پاشیدن تو فضای راکد اتاق هم روشنش نمی کنن! یادمه گاهی بدجنسی می کردم و دیر پیدات می کردم تا خودت بترسی و بیرون بیای و ببازی! یعنی جات الان هم به همین تاریکی و تنگیه! باز ریه هام مچاله میشه لای قفسه سینم، نفسم می گیره و قلبم تیر می کشه! اما دریغ از قطره اشکی که از این چشمای لعنتی بیرون بیاد و کمکم کنه تا کمی سبک بشم! دو ماه از رفتنت می گذره. هرچند از مدتها قبل دکترت گفته بود که دیگه موندنی نیستی. کابوس بیماریت تموم شد و من موندم و خدایی که به جای شفا، زهر مرگ ریخت تو حلقوم جفتمون. تو مردی و منم مرده ای شدم که فقط نفس می کشه. اصلا چرا اینجام! نمی دونم! شاید چون اینجا جاییه که اولین خاطرات فراموش نشدمون شکل گرفت... چون... نه!دلیلی ندارم! باید برم! اومدم از جام دربیام که چشمم خورد به یه جسم حجیم که علی رغم خاک قطوری که پهن شده بود روش، هنوز براقیتش چشمهامو وادار می کرد به لختی درنگ. لاستیک های کهنه پاره ای که می نشستیم وسطش و زمستونا از تپه های برف گرفته سر می خوردیم پایین، کنار زدم و با اشتیاق غریبی درش رو باز کردم. بوی نفتالین ریه هامو پر کرد. اولین چیزی که دستم تونست توی اون تاریکی بیرون بکشه دلقک کاموایی محبوب و یک چشمت بود، که خودم کورش کردم و تو دو روز تمام، بابتش با من حرف نزدی! شاید اگه می دونستی فقط ۲۰ سال بعد برای همیشه از حرف زدن باهات محروم می شم این کار رو باهام نمی کردی. شی بعدی یه بقچه سفید بود پر از لباسای نوزادیت. انگار همین دیروز بود که بقچه پیچ دادنت بقل منو من چقدر ترسیده بودم از کوچیکی و ظرافت موجودی که در آغوشم آروم نفس می کشید. اون روز همون آرامش و معصومیتی رو داشتی که دو ماه پیش وقتی کفنت رو کنار می زدم و صورتت رو در تماس با خاک توی اون گودال تنگ قرار می دادم توی چهره بی روحت دیدم! دستم می خوره به یه تیر کمون! خوب که براندازش می کنم میبینم تیر کمون خودمه! بعد از ماجرای سنگ پرونی و کله شکستن پسر اصغر اقا، بقال سر کوچمون که جرات کرده بود به تو متلک بگه، پرتش کرده بودم تو باغ پشتی! کی پیداش کرده! کنجکاویم بیشتر میشه و این بار دستمو تا تهش فرو می کنم! این بار یه سری پاکت های قدیمی نامه پیدا می کنم. نامه هایی از عمو جلال که از فرنگ برای مامانم فرستاده بود! از بابا که از محل ماموریتش برامون فرستاده بود! نامه عاشقانه من به دختر همسایمون شمسی خانوم! اینجا چه می کرد! و یه عالمه وسیله دیگه! سرم گیج رفت از مرور یکباره این همه خاطره و هزاران یاد مدفون در لابلای اجسام. برای بار اخر نیم نگاهی انداختم به فضای مبهم صندوقچه و سایه روشن محوی دیدم از یک چهره! لحظه ای ترسیدم! دستم و به طرفش بردم و اجازه دادم انگشتام سطح صیقلین و سردش رو لمس کنن. لبه هاش رو گرفتم و کشیدمش بیرون. آینه قلم کار قدیمی یادگار مادربزرگ بود که تصویر خودم در اون تاریک و روشن روش نقش بسته بود. چقدر پیر و شکسته شده بودم در اون دو ماه. ریشهام بلند شده بود و چشمام مبهوت. انگار طوفانی سهمگین به چهرم زده و همه چیز رو در هم ریخته. چین های کم عمقی کنار چشمهام افتاده بود و توی نگاهم غمی بود به سنگینی و ژرفناکی مرگ. لحظه ای از انعکاس زلال اون درد، دلم شکست و قلبم جوشید... چیزی از گونه هام سر خورد و چکید کنار تصویرم... نمی دونم تا کی خیره به تصویرم اونجا نشستم و اشک ریختم!... تنها ایمان دارم که دیگه سنگینی چیزی روی دوشم آزارم نداد...